هموطن گرامى



اول از همه چيز بايد يادآور شوم كه هر روش فكرى قابل احترام است و منظور من در بحث و انتقاد در قسمت دينى اين تارنما شكافتن چراها از ديدگاه فرديست و نه تبليغ براى احزاب يا دولتها. البته افرادى به حق خواهند گفت كه ما با تجربيات تلخ ۲۵ سال گذشته لامذهبى را به هر نوعى از مذهب ترجيح ميدهيم و اين دين بوده كه درطول تاريخ جلوى پيشرفت بشريت را گرفته است. در جواب ايشان بايد بگويم كه در طول تاريخ از هر ايدئولوژى در مواقعى سو ء استفاده شده و يك انسان متفكر بايد بامرزبنديهاى منطقى و داورى عادلانه به سوى نتايج و تشخيصات صحيح بشتابد و نه اينكه بى انصافانه رنگ سياه را بر همه سپيديها و يا برعكس متعصبانه رنگ سفيد را به روى همه سياهى ها بكشد و دور از حقيقت زندگى كند. يادمان نرود كه روبس پير آفريننده واژه ترور, به نام هومانيسم يا انسانيت بزرگترين جنايات را كه تاريخ تا به آن زمان نميشناخت، به دنيا ارائه داد و يا استالين به نام برادرى و هيتلر به نام مقدس وطن پرستى.

اگر تصور ميكنيم كه دنياى بدون اديان مكان بهترى براى بقاء به انسان هديه ميكرد، كافيست كه فقط لحظه اى به آدمخوران در آمريكا و آفريقا، قاتلان دختربچه ها در عربستان، متجاوزين كودكان ژرمن و ...و به تحولات آنها در طول زمان بدون حمله مادى و معنوى اديان بيانديشيم و جواب خود را سريعا دريافت كنيم! راه دور نرويم: همين حالا در هر كجاى جهان كه هستيم لحظه اى با دقتى بيشتر به جامعه نگاه كنيم.حالا كه انسان مدرن در همه جاى جهان، بلاخره بعد از هزاران سال به قول خود ستمدينى از خداوند دور شده و فورمول خوشبختى را در دنياى ماديات به دست آورده، نگاه كنيم. آيا سعادت بشر اين است؟ يا فقط دروغى بزرگ؟آمار سال ۲۰۰۲ در كشور آلمان نشان ميدهد كه تعداد خودكشيها بيش از تعداد افرادى كه در تصادفها جان دادند، به اضافه تعداد مرگهاى معتادين اين كشور بوده است.

در اين تارنما قصد من بر اين است كه نظريات شخصيم را در مورد اين چراها بيان كنم. لازم به تذكر است كه سئوالها و مطالب متفاوتى در مورد اديان و بخصوص دين اسلام وجود دارد و من فقط يادآور چند نكته اى كه به نظرم نياز به بحث دارند ميشوم.

به خوانندگان خود يادآور ميشوم كه اين صحبتها بازگوى حرفهاى ملا و يا راهبه اى نيست. من در سن ۱۰ سالگى وطن را ترك گفته و اطلاعات خود را كاملا از خواندن كتابهاى مختلف و اول از همه قرآن مجيد دريافته ام.

در اين چند وقت اخير احساس ميكنم كه نياز كثيرى در جامعه ايرانى در رابطه با دين اسلام و يا اصل اديان وجود دارد. متاسفانه در خيلى از مواقع شاهد آن بودم كه افرادى بدون آگاهى حتى متوسط از پايه ها، كل ساختمان را زير سئوال ميبرند و حتى اهانت به مقدسات ميكنند. من درد و رنج اين عزيزان را كاملا درك ميكنم، اما بايد بگويم كه هيچ ظلم و ستمى كه به دست يك مشت جانى متنفر از عشق و انسانيت به عمل آمده، نبايد جامعه متفكر ايرانى را به بردگان تنفر تبديل كند. زنده يادانى چون نظامى گنجو ى به ما هشدار ميدهند كه:

نه هرك ايزدپرست ايزدپرستد          چو خود را قبله سازد خود پرستد
ز خود برگشتن است ايزد پرستى          ندارد روز و شب با هم نشستى
خدا از عابدان آن را گزيند          كه در راه خدا خود را نبيند

ما قدرت جاودانى فرهنگ غنى خود را همواره از آئين عشق و عاشقانى چون حافظ و مولوى و مولانا و . . . گرفته و موظفيم كه هديه فلسفى گرانبهاى اين معجزان را به نسلهاى آينده منتقل كنيم. اما پيش از همه از خوانندگان لحظه اى كوتاه اجازه ميطلبم تا سپاس ناچيز م را در برابر ايزد يكتا به زبان بياورم : پروردگارا، سپاسگزار لطف بى  انتهايت  هستيم  و    سعى بر قدر دانى  بخشايش  بى شبيه هستى پرورت را داريم!










در مورد موجوديت پروردگارى يكتا



اصولا براى هر شخصى كه چشم به جهان ميگشايد حد اقل يكبار در طول عمرش اين سئوال به طور جدى مطرح ميشود كه آيا آفريننده اى به قول معروف زمين و زمان را به وجود آورده است؟ آيا اصلا بايد دست پروردگارى در كار باشد يا اينكه وجود خداوند ثبت منطقى ندارد و ريشه اش در تخيلات انسانى كاشته شده است؟و يا اينكه امر آفرينش چيزى تصادفى بوده يا خير؟

عده اى سعى بر اين دارند كه تئورى تصادفات آفرينش بخش را در معناى واژه طبيعت وارد كنند و يا وجود يك سيستم در طبيعت، بدون مديريت آشكار را مشهود افكار خود گيرند. در صورتى كه كوانتن تئورى نظم موجود در كوچكترين رابطه ( رابطه اتمها با پروتونها و الكترونها) تا بزرگترين روابط را به ثبت رساند، دنياى رياضى، علوم طبيعى، شيمى و فيزيك را با هم آشتى داد و ريشه مشترك آنها را ثابت كرده و با اينكار پايه اى براى تقريبا همه اختراعات مهم صد سال اخير، از موتور تا به كامپيوتر شد.

تئورى نسبى اينشتاين هم كه براى خود درست بود ولى با تئورى كوانتوم هماهنگ نميشد و براى همين سالها شكل جبهه مخالف را بر خود گرفته بود، با پيدايش تئورى سترينگ مشكلش برطرف شد. تئوريى كه از مرز دانشهاى مورد آزمايش گذشته و وارد فلسفه و حتى باورهاى دينى ميشود، كه در قبل جزو خرافات به شمار ميرفتند. خود اينشتاين، بزرگترين دانشمند صده اخير ميگويد:خداوند تاس نمى اندازد! يعنى چيزى كه ما آن را شانس و يا تصادف نام مينهيم، وجود ندارد. اگر با دقت به زندگى گذشته خود نگاه كنيم و تقاتعات مهم زندگى خود را زير ذره بين بگذاريم، متوجه خواهيم شد كه اكثر مسائلى را كه ما در آن موقع به صورت اتفاقات آنى و شانسى ميپنداشتيم، بعد از گذشت زمان و با نگاه از ديدگاه امروزى رنگ اتفاقى خود را از دست داده و شكل حسابشده اى (چه مثبت يا منفى) به خود ميگيرند.مثلا اگر شخصى در مكان بخصوصى در زمان مخصوصى "اتفاقى" حضور نميداشت، با همسرش آشنا نميشد و با هم فرزندى نداشتند و . . . جور ديگر بگوئيم: اگر انسانى آگاهانه و يا نا آگاه انتخاب نميكرد كه در مكان و زمان مخصوصى باشد . . . و بلاخره اگر انسانى قسمتش نبود كه در مكان و زمان مخصوصى حضور يابد . . .

از هر ديدگاهى به اين تقاتعات بيانديشيم عاقبت به حرف اينشتاين و به نوعى قدرت سازماندهنده آفريننده و همواره شكننده اى ميرسيم، كه يك درش در بعد آشنا و در ديگرش در ابعاد نا آشناست. پوشش دادن به اصطلاح اين تصادفات به زير واژه طبيعت هم در درون محدوديتهاى منطق مستقيما با شكست روبرو ميشود، چرا كه وجود طبيعت در زمانى كه ما آن را نقطه صفر زمان ميناميم، خود گواه بر وجود سه بعد آشنا در اولين نقطه زمانى آفرينش است. يا ساده تر بگوئيم: آفريننده بايد بيرون از اين ابعاد در زمان صفر باشد، چرا كه وجودش در طول، عرض و بلندى به معنى اين است كه زودتر و يا حد اكثر همزمان با زمان صفر آفرينش مكان صفرى نيز موجود بوده و اين امر آشكارا نشان به سازنده قبلى و يا ديگرى دارد.

دوما اينكه نيروئى كه قدرت زندگانى دارد، تقسيم ميكند و ميبخشد، نميتواند خود از بين برود، اما همانطور كه همگى ميدانيم طبيعت فانيست.

و اما سئوال اول اين است كه آيا اصولا سازنده اى بايد در امر آفرينش نقشى داشته باشد؟

جواب اين سئوال بسيار ساده است: آرى! هر جواب ديگرى دور از منطق است.

يك مثال: تا شخصى نباشد كه دست به كار بشود و مثلا قلمى بسازد، اين قلم به وجود نخواهد آمد. يعنى منطق حكم ميكند كه پشت هر ساخته شده اى سازنده اى نيز بايد باشد. و اگر منطق را دنبال كنيم به اين نتيجه ميرسيم كه پشت آفرينشى كه ما شاهدش هستيم يك انرژى متفكر نظم دهنده سازنده اى يا بهتر بگويم آفريننده اى موجود است!

(البته ناگفته نماند كه نيروى سازندگى انسانى كيفيت متفاوتى با نيروى آفرينش الهى دارد، چرا كه انسان از وجود و محيط خود براى خالقيتش بهره بردارى ميكند. فقط در صورتى ميتوان صحبت از خالقيت مطلق انسان كرد كه او بتواند به زمان صفر آفرينش و نيستى برگردد و خود را دوباره در خلع كامل بيافريند و خودآ شود! راه دور نرويم: انسان نميتواند در خلع كامل دقيقه اى زنده بماند، چه بسا به اينكه بدون چيزى در دست حتى اتمى به وجود آورد!)

اگر فردى به اين نتيجه رسيد كه آفريننده اى وى را به وجود آورده، بين يگ دو راهى قرار ميگيرد: راه اول راه مشكليست، چرا كه اين مسير به او حكم ميكند كه كوشش كند و به سوى چراها بشتابد و با شكافتنشان در انتهاى عمل علم بيافريند. راه دوم راه ساده ايست و آن اينست كه انسان بعد از اين نتيجه به خود بگويد، من قبول دارم كه پروردگارى هست، ولى نميخواهم بدانم كه چرا مرا بوجود آورده و از من در مقابل اين هديه آفرينش چه انتظارى دارد و چه فرموده است. اين نوع ساده انديشى پايه خود را در راحت طلبى انسانها دارد البته راحت طلبى مادر جهل و نادانيست.

اين تصميم يكى از اصوليترين آزمايشات زندگانيست.



برگشت به بالا






در مورد اديان مختلف از ديدگاه اسلام




يكى از سئوالهائى كه به عنوان انتقاد مطرح ميشود، اين است كه چرا خداوند به جاى يك دين و يك پيام پيغمبران متعددى فرستاده كه از ديدگاه امروزى پيغامشان با هم متفاوت هستند.

خداوند هميشه سعى بر اين ذاشته كه در پيشرفت طبيعى انسانها مستقيما دست نبرد. اگر وضع استثنائى هديه شده، كه ما آن را معجزه ميناميم، حالت آنى داشته و تنها معجزه اى كه براى آيندگان گذاشته شده، كتاب بزرگ قرآن است كه اولين وحى آن كلمه "بخوان" و دومين سوره اى كه بعد از آن به پيامبر نازل گشته، سوره قلم است.(يعنى بگو و قرائت فرما و براى آيندگان بنويس! عده اى در اين دور و زمانه وجود دارند كه ميگويند سلمان فارسى قرآن مجيد را از خود در آورده است. هر كسى هم امروزه براى خود كتابى مينويسد و ديگرى كتاب او را شاهد گفتار خود ميگيرد. ناگفته نماند كه تركها به همين روش يكشبه صاحب تمدنى چند هزار ساله شده اند. اما نكته جالب اين است كه خود سلمان فارسى در پيرى به عربستان رفت و خود زبان عربى را شكسته صحبت ميكرد. مانند اين است كه شخصى كه دو سال پيش در آلمان پناهنده شده، امروز به آلمانى مثلا كتابى چون فاوست گوته را بنويسد! يا ديگرى كه ميگويد الله معنى واژه خداوند يكتا را ندارد، بلكه بت اعراب در دوران جاهليت مطلقشان بوده. پس لا اله الا الله بايد در آن زمان و اين زمان معنى "بتى نيست جز بت بزرگ" را داشته باشد! فكر ميكنم كه اين مسئله چه براى مسلمان و چه براى نامسلمان آنقدر واضح هست كه نيازى به بحث در اين مورد نيست! ) و اما اين معجزه جاودان در كامليت خود شگفت انگيز است: يكى از نكته هاى جالبش اين است كه اين كتاب حد اقل داراى پنج بعد است و نه فقط روح هر انسانى را به ابعاد ناآشنا هدايت ميكند، بلكه حقيقت آن را با سازمان خود به ثبت ميرساند. اگر خوب به تنظيم نوشته هايش دقت كنيم، به هماهنگى معنوى عجيبى پى ميبريم. براى مثال خوب است كه به سوره "الشعرا" بيانديشيم: معنى متن اين سوره نه فقط در سازمانش، بلكه حتى در ريتم و صوت اين سوره منعكس ميگردد. سبك تعريفى سبك دايره ايست و هر دور اين دايره، در درجه صفر يا سيصد و شستش، به حكمت الهى ميرسد. و خود دايره نيز سمبل يكتائى در دو بعديست ( تصوير معروف لئوناردو داوينچى را همه ميشناسيم كه در آن انسانى با چند دست و پا در ميان يك دايره فقط ميتواند آن را لمس كند و لى نه شرح دهد. زيرا عدد پى كه براى محاسبه دايره لازم است، با وجود مدرنترين كامپيوترها نتوانسته تا آخرين عدد بعد از ويرگول محاسبه شود. ناگفته نماند كه در برابرش ما بعد از پيتاگوراس عدد شيطانى فى را نيز ميشناسيم كه امروزه به فراماسونها و الوميناتها ميرسد و بحث مفصلى دارد كه در اينجا نميگنجد.) يا در تكنيك تصويرى اين كتاب مقدس ميبينيم كه مثلا در جايى كه داستانى مانند سوره يوسف(ع) بازگو ميشود، برش تصاوير به نحويست كه ميتوان آن را بدون تغيير به روى صحنه آورد و در كوتاهترين زمان پرمحتوا ترين داستانها را بدون از دست دادن نتايجش ارائه داد. . . اما ابه نظر من مفيدترين خصوصيات اين كتاب خانه فرهنگى مشتركيست كه به انسانها هديه ميشود. (بيدليل نيست كه كلمه بيت به عربى هم معنى جمله و هم معنى خانه را ميدهد. شخصى در تلوزيون آلمان با يك نويسنده كليمى مصاحبه ميكرد و از او پرسيد كه خانه تو كجاست. وى پاسخ داد: لابلاى صفحه هاى كتابها. حال كوته مدتى به خود بنگريم و ببينيم كه چه خانه عظيم عشقى داريم، ولى همواره بيرون از آن با هم در تنفر جنگيم و با اين فرهنگ همه چيز تا حتى ناموسمان را، بخصوص در سه دهه اخير، دو دستى هديه استعمار كرديم!)

برگرديم به اصل مطلب! در زمان حضرت موسى(ع) ميبينيم كه او گفتار خود را روى سنگ ميكوبد و يا قسمتهائى از انجيل حتى صدها سال بعد از حضرت عيسى (ع) از روى روايات نوشته ميشود و بيشتر حالت احاديث اسلام را دارد. چنانچه يادآور شديم خداوند هميشه سعى بر اين داشته كه در پيشرفت انسان تاثير مستقيم نگذارد، بلكه هادى آن باشد و در نهايت بين همه پيامبران فقط به خاتم الانبيا و به نظر من در مناسبترين زمان پيشرفت بشريت كلمه حفظ شده اش را هديه ميدهد.

اگر به تاريخ رجوع كنيم، متوجه ريشه يگانه اديان ميشويم. حتى فرعونها كه از زمان تقريبا مشخصى در تاريخ شروع ميكنند كه خود را خدا بخوانند، پيشگوئى در دينشان در مورد آخر زمان دارند كه شبيه به نبرد دجال و حضرت مهدى و يا حضرت مسيح است. و يا بودا براى اولين بار بعد از فتح اسكندر مقدونى در تكسيلاى پاكستان صاحب صورت ميشود و شكل بت را به خود ميگيرد. راه دور نرويم: در ايران ميترا هم بعد از فتح اسكندر بت شد و از طرفى به اروپا راه يافت. همانطور كه ميدانيم، كلاه پاپ نام ميترا را دارد. ميترا روحانى بود كه در روز تولد خود، يعنى ۲۵ دسامبر، به بچه هاى يتيم هديه ميبخشيد. ميترائيها و طرفداران نهضت مانى كه تا قرن چهارم ميلادى بزرگترين گروه دينى در اروپا و دنيا را ( از اروپا تا چين) تشكيل ميدادند، اين روز را مقدس دانسته و جشن ميگرفتند. بعد از تعقيب و از بين بردن اين اديان، تاريخنويسان كليسائى بر آن شدند كه تاريخ صده چهارم ميلادى را با تغييرهاى كثيرى براى آيندگان بنويسند. - همانطور كه پيامبر خداوند را پسرش ساختند، تا پشت دستگاه قدرت و استعمار خود را سفتتر كرده باشند - در اين بين اما با يك مشكل اساسى روبرو شدند و آن اين بود كه جشنهائى چون تولد ميترا (ع) و نوروز ما ايرانيان بين مردم عادى رواج يافته و سنت شده بود. براى حل اين مشكل آنها دلايل اين جشنها را عوض كردند. تولد ميترا تولد عيسى مسيح و نوروز هم تبديل به ايسترن شد، نام ميترا به روى سر پاپ نشست و گفتند كه ميترا در يونان باستان معنى سرپوش را ميداد (در جوابشان بايد گفت كه نه فقط معنى سرپوش بلكه معنى سرور هم به اين واژه اضافه كنيد و سرورانتان هنوز جوابهاى بهترى برايتان آماده دارند!)، و مانى كه سمبل درويشى و عرفان قبل از محمد رسول الله (ص) و دشمن استعمار كهن است، در دايره المعارفهاى اروپائى در زندان فرهنگستيز واژه هايشان داخل سلول "پريشانى" حبس گشت. (هنوز در ايتاليا شهرك زيرزمينى و مخفى ميترائيان در شهر رم در موزه ساكرامنتو قابل بازديد است)

من در كودكى در دبستان آلمان شاهد بازى بودم كه ترجمه آن تقريبا "ارسال پنهانى" است. كودكان گرد هم جمع ميشدند و نفر اول كلمه اى را آهسته به گوش كودك بعدى ميخواند. اين حركت تا آخرين كودك انجام ميشد و وى كلمه آخر را بلند تكرار ميكرد. بعد از كودك اول ميپرسيدند كه كلمه ارسالى وى چه بوده. نقطه جالب براى من اين بود كه هميشه كلمه اى كاملا متفاوت به گوش آخرين كودك ميرسيد.

دين اسلام همه پيامبران واقعى را مقدس ميشمارد و آنها را تسليم به ريشه و مسلمان مينامد. ريشه و پيام يكيست و آن هم بهترين و بالاترين است. اين ما انسانها هستيم كه بديم و به بدى خود همه چيز را بد ميبينيم و بد ميپنداريم و بد عمل ميكنيم!



برگشت به بالا






در مورد اختيار





يكى از جالبترين مطالب، فلسفه اختيار است. بحث اين است كه اگر هر انسانى طالع از قبل مشخص شده اى را صاحب است، پس زندگى و آزمايش زندگانى مفهوم خود را از دست ميدهند، زيرا قبل از تولد هر انسانى تائين گشته كه آيا او بهشتى يا جهنمى خواهد بود و او در واقع هيچ اختيارى براى مشخص نمودن سرنوشت خود ندارد. و طبيعتا اين تطاولى دور از حق ميباشد.

و يا اگر انسان صاحب اختيار كامل است، پس سرنوشت معناى خود را از دست ميدهد و خداوند هم ميبايست از آينده بندگان خود مثلا در زمان تولدشان بيخبر باشد.

به نظر من هر انسانى اختيارش را از خداوند متعال هديه گرفته و كاملا در مورد خودش حق تصميم و انتخاب سرنوشت دارد. هر انسانى صاحب صفتهاى خوب و بد است و بر اوست كه بر صفتهاى زشت خود با تكيه بر احساس نيك و انديشه نيكش غلبه كند. البته امروزه كم نيستند كسانى كه با نام دين صاحب اختيار جان و مال انسانهاى ديگر ميشوند. كارى كه خداوند متعال در قرآن حتى درباره هدايت با اصرار ممنوع نموده و ميفرمايد: اگر من ميخواستم همه انسانها به راه راست هدايت ميشدند و تو فقط وظيفه پيام رسانى و تبليغ را دارى. و اگر اينطور نبود ، زندگانى معنى خود را از ديدگاه اسلامى از دست ميداد و انسانهاى بى اختيار ديگر نميتوانستند مورد آزمايش قرار بگيرند و روحشان را براى جايگاه لايقى در ابديت پرورش دهند.يكى از دلايلى كه پروردگار يكتا خود را در اين دنيا آشكارا به بندگانش نشان نميدهد، همين است. تصور بفرمائيد كه خداوند متعال خود را آشكار ميكرد. آيا در آن زمان موجودى جرات ميكرد كه بر خلاف ميل او كوچكترين عملى انجام دهد؟ و اين امر آزادى و اختيار را در معناى خالصش از انسانها ميگرفت. (ناگفته نماند كه خداوند متعلق به فرد يا افرادى نيست و همه بندگان خود را دوست دارد. در جائيكه بندگانش از او دورى ميكنند، خلعش با انرژى منفى يا ابليس پر ميشود و اين براى انسانها فاجعه وار است!)

و اما در مورد اطلاع خداوند متعال از سرنوشت بندگانش. همانطور كه يادآور شديم، ايزد يكتا بيرون از بند ابعاد مشخص است و در نتيجه بيرون از بعد زمان نيز ميباشد. يعنى او ميتواند در همه نقطه ها روى خط تصورى زمان باشد. اگر مثلا انسان ميتوانست به نقطه معينى در آينده سفر كند و ببيند كه در روى اين خط در كدام نقطه معينى چه تصميمى گرفته و يا چه حركتى انجام داده است، او نيز از سرنوشت خود مطلع ميگشت. پس سرنوشت وجود دارد، اما معناى خود را از ديدگاه الهى به دست مياورد.

همانطور كه ميدانيم روح انسان از وجود مبارك خود پروردگار است. شايد بخاطر همين باشد كه در بعضى از مواقع ما با اجازه آفريننده مان در عالم خواب و رويا (و بعضى وقتها هم حتى در بيدارى) از جرياناتى كه در آينده در انتظارمان هستند، مطلع ميشويم!



برگشت به بالا






در مورد خشونت و استفاده از زور و قدرت در اسلام





يكى از شرم آورترين حركاتى كه در دنياى امروزى براى هر انسان تسليم به آئين عشق وجود دارد، سو استفاده از واژه جهاد است. به نام جهاد اسلامى شكنجه ميدهند، سر ميبرند، به خود بمب آويزان ميكنند، زن و بچه، پير و جوان ميكشند، بچه ها را يتيم و بى سرپرست، زنها را بيوه ميكنند... و جالبتر از همه اين است كه انتظار بهشت را نيز دارند. (چو ابله در جهان است، منافق در امان است!) غافل از اينكه آن ملا و يا شيخى كه به آنها آمادگى روحى ميدهد، آلتى بيش نيست و آخر اين زنجير فرماندهى سر از برلين، پاريس، لندن، مسكو و نيو يورك در مياورد. استبداد جهانى براى سود مالى و نفوذ خود نياز به مافيا دارد و مافيا هم در نقاط مختلف جهان شكلهاى مختلف به خود ميگيرد. اين مافياى دينى كه به نام جهاد اسلامى قدرت ميگيرد، فقط در سودان در هفده سال گذشته حدود سه ميليون، در الجزاير نيم ميليون و . . . قتل انسانهاى بى دفاع و بيگناه را در بر داشته است! پرونده رژيم فعلى حاكم بر كشورمان هم كه براى همه روشن است و جهان ميداند كه اين فجايع با آمدن رژيم مافيائى - دينى در ايران آغاز شدند. (همزمان با انقلاب ايران و سياست دولت كارتر، در جاهاى ديگر هم حركتهاى مشابهى به چشم ميخورد. به عنوان مثال گروهى با نام زندورو لمينسو كه به فارسى معنى راه نور را دارد، با گفتار و حركات كاملا مشابه انقلابيون ايران خواستار حكومتى بوديستى-ماوئستى در پرو بودند. و اگر به همه اين جريانات تقريبا همزمان در اين سو و آن سوى دنيا نگاه كنيم، متوجه شباهت عجيبى در تكنيك كاريشان ميبينيم. انگار كه سران همه اين حركتها شاگردان يك مكتب بوده اند!)

ولى به راستى واژه جهاد چه معنائى دارد و از كجا سرچشمه ميگيرد؟

در قرآن كريم صحبت از دو نوع جهاد است: جهاد كبير و جهاد صغير! جهاد كبير و بزرگ جنگيست كه يك انسان بايد با نفس خود داشته باشد و بر آن غلبه كند. منظور اين نيست كه نفس خود را بكشد بلكه خود را پاك سازد تا برده نفس خود نباشد. اگر انسانى جنگ درونى خود را موفق پشت سر گذاشت، "اجازه دارد" كه با بيرون به عنوان شخص مسلمان جهاد كند. اين جهاد هم اول معنى داد و ستد و تبليغ را دارد و فقط در هنگام دفاع يك مسلمان اجازه استفاده از قدرت بدنى را ميگيرد. يادمان نرود كه اين مشكل جهاد حمله اى از شب وفات پيغمبرمان شروع ميشود. در زمانى كه هنوز پيامبر اسلام (ص) كاملا جان به جان آفرين نداده بود، در همسايگى آن عده اى نشسته بودند كه بر سر قدرت با هم دعوا ميكردند. اسلام گرائى و گشايش با خشونتش از همان زمان آغاز ميشود، در حالى كه ما در اسلام بر خلاف مسيحيت ماموريت گسترش جنگى-دينى را نداريم. به خاطر همين اشتباهات و ظلم و ستم بر مردم به نام اسلام به خصوص در ايران و مصر و سوريه بود كه مولايمان حضرت على(ع) و فرزندانش بر عليه استبداد قيام كرده و كشته شدند. (ايرانيان مسلمان بدون خشونت و فقط با تبليغ مرز دنياى اسلام را تا مالزى و چين گشايش دادند. طورى كه تا به امروز عده كثيرى از مسلمانان چين نمازشان را به فارسى ميخواند! )

و اما در چه مواقعى اجازه استفاده از خشونت داده شده؟ جواب بسيار ساده است: دفاع فردى و اجتماعى! دفاع فردى كه موضوعش كاملا روشن است و نيازى به بحث نيست. واما دفاع اجتماعى:

خانواده كوچكترين جامعه و همه انسانهاى روى زمين بزرگترين جامعه را تشكيل ميدهند. مرزبنديهاى ديگر براى وصف يك اجتماع، حدود زمينى، قومى، ملكى، دينى، فرهنگى، اتحادى. . . ميباشند. قانون و امنيت جزو اصوليترين نيازهاى هر جامعه هستند. سئوال اينجاست كه چه چيز به يك شخص يا نهاد مشروعيت هدايت و حفاظت يك جامعه را ميدهد؟

افلاطون بدون اينكه نامى از كوروش كبير ببرد، از سخنان كنزفون درمورد وى و پادشاهان هخامنش الهام گرفته، و حق حكم را به دانش انسانى و فلسفه و تربيت درست انتقال ميدهد و با اين روش به انديشه انسان درجه كامليت ميبخشد. اما چنانچه ما ميدانيم، پادشاهان هخامنش خود تسليم به گفتار الهى زرتشت بودند.

ماكياول يك قدم جلوتر رفته و با الگوى قيصرهاى رومى بر اين است كه انسان موجودى منفى و صاحب اخلاقهاى خطرناكيست و افراد جامعه نياز به يك ديكتاتور دارند كه او بايد بيشتر با در نظر گرفتن مصلحت مادى تا معنوى و با توكل به ديدگاه شخصى و با زور و قدرت و وحشت به جامعه حكومت كند.

روسو ميگويد كه بالاى هر دستى دستى دگر است و هر قدرتمندى طبيعتا در طول زمان ضعيف خواهد شد.(حتى نيتچه، مدفع زور و بيرحمى و پدر فلسفى هيتلر ميگويد: حتى قويترينها لحظه هاى ضعف خود را دارند.) روسو عقيده دارد كه انسان از حالت آزادى طبيعى خود دور گشته و بندهاى اشتباه اجتماعى (زمان وى) او را به سوى بيفرهنگى كشانده اند. او باور دارد كه اختيارهاى مختلف بايد به يك اختيار كل تبديل شوند و براى اين كار نياز به تربيت افراد جامعه، از كودك تا به پيرسالان ميباشد تا بتوان بندى را كه ميبايست افراد يك اجتماع را به هم متوصل كند، با نفوذ و تاثير روى اراده ها بست و در واقع به انسان روياى قدرت و كامليت فردى بخشيد تا راضى باشد. (يعنى وى افكار را از بالا جذب كرده و به مغز خود منتقل كند. در نتيجه اين افكار با روش اجتماعى كه از بالا سرچشمه ميگيرد هماهنگ شده، و افراد بدون اينكه به اين وضع آگاه باشند، تحت كنترل كامل قرار ميگيرند)

اين چند مثال را كه سطحى يادآور شدم، بحثهاى طولانى دارند. در اينجا فقط به نتايجى از قرارداد اجتماع روسو از ديد امروزه براى مقايسه نگاه مختصرى ميكنيم، زيرا وى يكى از پايه هاى فلسفى جامعه دموكرات را بنا نهاده است.

در كشورهاى دموكرات ما شاهد اين هستيم كه اراده انسانها بعد از تربيت مدرسه، زير تاثير شديد رسانه هاى گروهيست. (خانوم روانشناس ايتاليى با نام مونتسورى، در قرن نوزدهم جزو كسانيست كه بناى روش اين تربيت را با نظر "شستشوى مغزى كودكان" نهادند و پس از ارائه اين طرح، مدرسه رفتن در اروپا قانون شد) مردم هر چند سالى يكبار به سوى صندوقهاى راى رفته، و كارمندان قوه قانونگذارى را با يك يا چند خطى تائين ميكنند و به خيال خود قدرت به دست خودشان است. در دولت و مجلس، اقتصاد و سرمايه بزرگ حتى در طراحى پيشنهاد بند قانون جديدى نيز حرف اول را ميزنند. اولين معيار قانونگزارى نه اخلاق و سلامتى و . . . ، بلكه سرمايه است. قوه قضائى هم داور بر اجراى اين قوانين است و قوه اجرائيه هم، مانند پليس، ارتش، سازمانهاى امنيتى . . . ناظر و محافظ اين قوانين هستند. در انتها هر سه قوه خدمتگزار سرمايه هستند. اين واقعيت در مواقعى به چشم ميخورد كه متضاد صد در صد غريزه هاى انسانى باشند. مثلا در آلمان ما چندين بار شاهد بوديم كه دزدى كالسكه كودكان جرم بيشترى داشت تا دزديدن خود كودك. نهايتا جامعه اى كه در آن پول حرف اول را ميزند، در اينجا و آنجا دچار مشكل اخلاقى و ناحقيست و اين در طبيعت سرمايه است كه بايد براى حفظ قدرتش، مكانيسمهاى استعمار افراد جامعه فراهم گردند. ما در اين كشورها شاهد استعمار فردى، جمعى، جنسى، معنوى . . . هستيم، كه در اكثر موارد يا پنهانيست و يا آنقدر براى مردم عادى شده كه كسى آن را احساس نميكند. پس اگر خوب دقت كنيم درك ميكنيم كه زور و خشونت در اين جامعه در درجه اول پشت به معنويات و رو به ماديات دارد و به جاى اينكه در خدمت افراد جامعه باشد، كارفرماست و انسانها در خدمتش هستند!

در زمان پيغمبر اسلام نيز براى حفاظت از حقوق افراد جامعه قوانينى گذاشته شده بودند كه بايد حفظ ميشدند. برخى از اين قوانين مربوط ميشوند به جامعه اعراب آن زمان و مشكلات و مشخصات وابسته به آن. و قوانين ديگرى هستند كه براى همه انسانها و در همه زمانها براى دفاع از حق مادى و معنويشان نازل شده اند. البته هر جامعه اى براى خود صاحب قوانينى است و شكستن آنها مجازات به همراه دارد. مثلا در قرآن مجيد آمده است كه اگر كسى شخص بيگناهى را بكشد، ميتوان با او مقابله به مثل كرد، ولى اگر در گذرند بهتر است و ثوابش نزد خداوند بيشتر! داورى با افراد قادرى ميباشد كه جهاد كبيره را پشت سر گذاشته اند و كسانى كه نفس و بخصوص تنفر و خشم هاديشان نيست. در آن دوران قرآن كريم براى جامعه عربى كه توحشش تا حدى بود كه دختر بچه ها را به خاطر جنسشان زنده به گور ميكردند، قانونگزارى ميكند و كسانى را كه دور از قانون بودند، كافر ميخواند. براى برخورد با آنها نيز فقط در حالت دفاعى اجازه استفاده از خشونت داده شده. وگرنه به هر كسى اجازه دگرانديشى آزادانه را دارد. براى مثال نگاه كنيد به سوره الكافرون و يا العنكبوت (آيه ۴۶).

عدهاى انتقاد ميكنند كه اگر اسلام دين تسليم و سلام و سلامتيست پس چرا سوره هائى مانند سوره التوبه نازل شده كه در آن مسلمانان تشويق به جنگ ميشوند؟

جواب اين سئوال را بايد از كسانى دريافت كرد كه نبرد شغلشان است. مثلا هر مشتزنى اين جمله را تصويب خواهد كرد كه در يك نبرد احتمال پيروزى كسى كه مصممتر است بيشتر از حتى شخصى ميتواند باشد كه مقتدرتر از اوست. نبرد اصل و اول در مغز انجام ميگيرد. در آن زمان نيز نبردهائى بايد با قانونشكنان انجام ميشد و چون آنان نيز مانند قانونمندان اسلام مسلح بودن، اين نبرد كمتر حالت دو قدرت نابرابر پليس و دزد امروزى، بلكه بيشتر حالت جنگ دو نيروى تقريبا برابر و حتى در مواقعى نابرابر به نفع قانونشكنان را به خود ميگرفت. براى مسلمانان توان معنوى براى تصمم و غلبه و پيروزيشان با وحى به پيام آورمان تضمين، و براى آيندگان نوشته شده است.

موجوداتى امروزه بين انسانها به چشم ميخورند كه جمله هاى بخصوصى را كه هنگام جنگ به خاتمالانبيا (ص) وحى شده، براى تحريك جوانان و استفاده از آنان در دنياى امروزى به كار ميبرند و من شكى ندارم آنها تاوانشان را سختتر از انسانهاى معمولى پس خواهند داد!



برگشت به بالا






در مورد نقش زن در اسلام





از آنجا كه بانوان پايه اصلى هر اجتماعى را تشكيل ميدهند، صحيحتر است كه اول بحث را از ديدگاه اجتماعى آغاز كنيم. قبل از همه چيز بايد يكبار ديگر ياداور شوم كه اسلامى كه با قرآن كريم پايگزارى شده، اجبار نميشناسد و اگر صحبت از جامعه ايده آل اسلامى ميشود، منظور اين است كه انسانها با تشخيص درست و ايمانى محكم، خود اين راه را بپيمايند!

هر اجتماعى براى خود داراى تركيب و ساختمان خاصيست و افراد خود را به طريقى با هم متوصل ميكند. هر يك از اين افراد در اين ساختمان، نقش خاصى را صاحبند. اين نقشها بايد به نحوى و در رابطه اى با هم باشند كه جامعه بتواند نظم بگيرد و در كل امكان رشد و پرورش سالم روحى و جسمانى را به اعضاى جامعه اهدا نمايد. وقتى نظم نقشها بر هم ريزد، سلامتى جامعه حداقل در خطر قرار ميگيرد و كار ميتواند تا جايى پيش برود كه آن جامعه شكل باتلاقى را به خود گيرد. (مسئله اى كه ما متاسفانه با پيدايش نظم نوين جهان و صادرات فرهنگ غرب در سراسر جهان و بخصوص در ايران خودمان شاهدش هستيم)

قبل از اينكه وارد بحث نقش زن در جامعه شويم، بهتر است كه براى كشيدن تصوير بهترى از اهميت اتصال اجتماعى و تاثير آن در دنياى فردى به يك مثال رجوع بريم:

ما در آلمان شاهد اين هستيم كه تعداد كثيرى از خارجيهاى مقيم اين كشور به دليل اينكه خون آلمانى در رگهايشان جارى نيست، مورد قبول صد در صد جامعه قرار نميگيرند. تعدادى از اين انسانهائى كه در محيط زندگيش از افراد ديگر جامعه پذيرفته نميشوند، نسبت به آن افراد بيتفاوت گشته و برايشان اهميتى ندارد كه با رفتارشان چه عكسى از خود در آن جامعه به جا گزارند. در نتيجه درون محروميت و انزواى خود خواست و اراده خويش را معيار اصل نموده و بدون ملاحظه ديگران تا جايى كه ميتوانند فقط در راه علاقه و نفع خود قدم بر ميدارند. اين حركات معمولا زشتترين عكسها را از ايشان در اين جامعه به جا ميگزارد.(مثلا برايشان مهم نيست كه در بيرون بلند صحبت نكنند، مزاحم ديگران نباشند، دزدى نكنند . . .) اما همين اشخاص وقتى كه به وطنشان سفر ميكنند و در تور اتصال اجتماعى فرود ميايند، يكمرتبه تغيير كرده و انسانى پر از مهر و محبت و ملاحظه به افراد ديگر آن جامعه ميشوند.

در فرهنگ نوين و بخصوص پس از انقلاب جنسى غرب، نظم اجتماع در هم ريخته و نقشها شكل عجيب و غير عادى به خود گرفته اند. با سواستفاده از واژه آزادى و برابرى براى استعمار افراد، فرهنگ جديدى به ملتها قبولانده شده كه در آن مردها روز به روز بيشتر شبيه به زن و زنها همواره بيشتر شبيه مردها ميشوند و نقش آنان را به عهده ميگيرند. و يا اينكه اگر خوب دقت فرمائيد، متوجه ميشويد كه رابطه بين يك كودك صغير و يك شخص كهنسال بيشتر شبيه ۲ شخص هم طراز است كه اين خود دلايلى دارد كه بحثش در اينجا نميگنجد. فقط يادآور ميشوم كه ريشه اين هرج و مرج جنسى و اين نااخلاقى سياسى-اجتماعى، در غريزه قدرت و افزون طلبى فرهنگ غرب كاشته شده است. حتما كسانى خواهند گفت كه اگر اين فرهنگ تا به اين حد اشتباهست، پس چرا اينها چنين پيشرفتهائى مثلا در تكنيك كرده اند؟ جوابش را در كتابهاى تاريخ خودشان دريابيد : از قيصرهاى رومى شروع كنيد، از جنگهاى صليبى عبور فرمائيد، دوران امپرياليسم ارتشى از آسيا تا آفريقا و آمريكا را بسنجيد تا به امپرياليسم اقتصادى-فرهنگى امروز برسيد. بزودى به اين نتيجه خواهيد رسيد كه دليل اصلى اين جريان در بيرحمى بدون مشابه اينان بوده. دزديدن علم، متفكران، ايجاد ناامنيتى در كشورهاى ديگر براى عقب نگهداشتنشان، تقسيم نكردن پيشرفت علمى و . . . اين پديده ها بيشتر متجاوزتر از ديگران هستند تا متفكرتر!

اما مدافعان اين دگرگونى فرهنگى مانند آقاى برتر اندراسل، با تكيه بر واژه آزادى، احساساتى مانند شرم، عفاف، غيرت، پرهيز و تقوا را رد كرده و محدوديت جنسى را فقط در جايى ميپزيرند كه در تضاد با قانون دولتى باشد. اين اخلاق مقدسات را به رسميت نشناخته و مفاهيمى را كه انسان به خاطر آنها اراده و ميل خود را محدود كند، رد ميكند. از آنجا كه در جامعه سرمايه دارى قدرت افراد جامعه به مقدار سرمايه آنها ربط دارد، راه براى افراد قويتر آزاد شده تا راحتتر به منافع ضعيفتران تجاوز كنند، زيرا ضعيفان يا بايد سكوت كرده و يا بخاطر ممنوع و تابو بودن واژه هايى چون غيرت و حسادت از ديدگاه اجتماعى، خودشان محكوم گردند. اين چيزى جز ديكتاتورى در غالب آزادى بشر نيست!

يك جمله زيبائى را من بارها شنيده و خوانده ام : آزادى فردى بايد محفوظ بماند تا جايى كه مزاحم آزادى ديگران نباشد! روانشناسان دليل بسيارى از بيماريهاى روانى اجتماعى را در احساس محروميتهائى كه نتيجه همين نوع تجاوزات گوناگون هستند و ايجاد عقده ميشوند و شكلهاى خطرناكى را به خود ميگيرند، ميدانند!

در جامعه واقعى اسلامى (كه در اين زمان فكر نميكنم كه در جايى وجود داشته باشد) تلاش بر اين است كه اين محروميتها بوجود نيايند و هر انسان دور از شالوده هاى مادى زير ستم پيش داوريهاى سطحى معنوى قرار نگيرد. (مانند سرمايه، شكل، نژاد، زبان . . .) در اين جامعه نقشهاى متفاوتى وجود دارد و نقش زن كه جمع نقش مانند نقش مادر، كارمند، معشوق . . . است، در درجه اول صورت آرامش دهنده و پرستار جامعه را به عهده ميگيرد. (يعنى حس و غريزه اى كه در طبيعت بانوان موجود است، با تربيت درست برجستگى مييابد) اين جامعه برعكس جامعه غرب كاميابى جنسى را از محيط بيرون به درون حرم خانه مياورد، به او حرمت ميبخشد و با اين مرزبندى دست متجاوزين را كوتاه كرده و سعى بر حفاظت زن و مرد از استعمار دارد. كانون خانواده از ديدگاه اسلام نه فقط براى لذت سالمتر جنسى، بلكه پايه پذيرش شايسته اى از نسلهاى آينده است و چه زن و چه مرد بايد از لحاظ روحى و فرهنگى براى پذيرفتن مسئوليتهاى درازمدت آن تربيت و آماده شوند. اسلام با در نظر گرفتن نقش اول زن در خانواده به وى مانند مردها اجازه نقشهاى ديگر اجتماعى مانند اجازه كار، حق مالكيت، وظيفه تربيت و . . . را ميدهد.(به عنوان مثال نگاه كنيد به تفسيرات ابو حنيفه نعمان بن ثابت)

در نتيجه بايد ديد كه دين كبير اسلام ناب محمدى (ص) چه در ۱۴۰۰ سال پيش و چه امروز بيشتر نقش انقلابى - اجتماعى تا انقلابى سياسى در ميان مردم و جامعه هاى متجاوز داشته و قوانينش براى دفاع از حقوق انسانيت و نه سركوب و غارت آنها به وجود مبارك آخرين پيام آور بشريت نازل شده است!






جواب به انتقاد از مطالب اين صفحه





بعضى دوستان از مطالب اين صفحه انتقاد كرده اند. بعضى از نكته هاى دوستان درست، بعضى قابل بحث و بعضى ها كاملا بيجا هستند. در مورد انتقادات درست بايد يادآور شوم كه اشكال از مسلمانى ماست و ذات دين اسلام كاملا پاك و بدون هيچ نوع عيب است. در مورد سوم يعنى انتقادات بيجا جوابشان را با اجازه تصويرى ميدهم- اين داستانها را بعضى از ملالها به مردم ميگويند تا به سود خودشان استفاده از خشونت را رواج دهند. دوستان هوشيار باشيد- عده اى اسلام را در ايران با بجا نشاندن مزدورانشان در راس قدرت ميخواهند از بين ببرند تا كاملا صاحب جان و مال و ناموسمان شوند. تا به حال كه موفق بودند و تا ما را اينطور پوك نكنند دست بر نميدارند :




و اما در مورد انتقادات قابل بحث: به دو مورد دوستان اشاره كردند، يكى داستانى در مورد كشتن هفتصد نفر از ايل قريش و دومى سن حضرت عايشه. دروغ بزرگ و گستاخى در مورد سن حضرت عايشه به مردم ميگويند. از متن كامل اين مدارك من فقط يك نكته را ترجمه ميكنم:



1.Most of these narratives are reported only by Hisham ibn `urwah reporting on the authority of his father. An event as well known as the one being reported, should logically have been reported by more people than just one, two or three.

2.It is quite strange that no one from Medinah, where Hisham ibn `urwah lived the first seventy-one years of his life has narrated the event, even though in Medinah his pupils included people as well known as Malik ibn Anas. All the narratives of this event have been reported by narrators from Iraq, where Hisham is reported to have shifted after living in Medinah for seventy-one years.

3.Tehzeeb al-Tehzeeb, one of the most well known books on the life and reliability of the narrators of the traditions ascribed to the Prophet (pbuh) reports that according to Yaqub ibn Shaibah: "narratives reported by Hisham are reliable except those that are reported through the people of Iraq". It further states that Malik ibn Anas objected on those narratives of Hisham, which were reported through people of Iraq (Vol. 11, pg. 48 - 51).

4.Meezaan al-Ai`tidaal, another book on the narrators of the traditions of the Prophet (pbuh) reports that when he was old, Hisham's memory suffered quite badly (Vol. 4, pg. 301 - 302).

5.According to the generally accepted tradition, Ayesha (ra) was born about eight years before Hijrah. However, according to another narrative in Bukhari (Kitaab al-Tafseer) Ayesha (ra) is reported to have said that at the time Surah Al-Qamar, the 54th chapter of the Qur'an , was revealed, "I was a young girl". The 54th Surah of the Qur'an was revealed nine years before Hijrah. According to this tradition, Ayesha (ra) had not only been born before the revelation of the referred Surah, but was actually a young girl (jariyah), not even only an infant (sibyah) at that time. Obviously, if this narrative is held to be true, it is in clear contradiction with the narratives reported by Hisham ibn `urwah. I see absolutely no reason that after the comments of the experts on the narratives of Hisham ibn `urwah, why should we not accept this narrative to be more accurate.

6.According to a number of narratives, Ayesha (ra) accompanied the Muslims in the battle of Badr and Uhud. Furthermore, it is also reported in books of hadith and history that no one under the age of 15 years was allowed to take part in the battle of Uhud. All the boys below 15 years of age were sent back. Ayesha's (ra) participation in the battle of Badr and Uhud clearly indicates that she was not nine or ten years old at that time. After all, women used to accompany men to the battlefields to help them, not to be a burden upon them.

7.According to almost all the historians Asma (ra), the elder sister of Ayesha (ra) was ten years older than Ayesha (ra). It is reported in Taqreeb al-Tehzeeb as well as Al-Bidayah wa al-Nihayah that Asma (ra) died in the 73rd year after hijrah[2] when she was 100 years old. Now, obviously if Asma (ra) was 100 years old in the 73rd year after hijrah, she should have been 27 or 28 years old at the time of hijrah. If Asma (ra) was 27 or 28 years old at the time of hijrah, Ayesha (ra) should have been 17 or 18 years old at that time. Thus, Ayesha (ra) - if she got married in 1 AH (after hijrah) or 2 AH - was between 18 to 20 years old at the time of her marriage.

8.Tabari in his treatise on Islamic history, while mentioning Abu Bakr (ra) reports that Abu Bakr had four children and all four were born during the Jahiliyyah - the pre Islamic period. Obviously, if Ayesha (ra) was born in the period of jahiliyyah, she could not have been less than 14 years in 1 AH - the time she most likely got married.

9.According to Ibn Hisham, the historian, Ayesha (ra) accepted Islam quite some time before Umar ibn Khattab (ra). This shows that Ayesha (ra) accepted Islam during the first year of Islam. While, if the narrative of Ayesha's (ra) marriage at seven years of age is held to be true, Ayesha (ra) should not even have been born during the first year of Islam.

10.Tabari has also reported that at the time Abu Bakr (ra) planned on migrating to Habshah (8 years before Hijrah), he went to Mut`am - with whose son Ayesha (ra) was engaged at that time - and asked him to take Ayesha (ra) in his house as his son's wife. Mut`am refused, because Abu Bakr had embraced Islam. Subsequently, his son divorced Ayesha (ra). Now, if Ayesha (ra) was only seven years old at the time of her marriage, she could not have been born at the time Abu Bakr decided on migrating to Habshah. On the basis of this report it seems only reasonable to assume that Ayesha (ra) had not only been born 8 years before hijrah, but was also a young lady, quite prepared for marriage.

11.According to a narrative reported by Ahmad ibn Hanbal, after the death of Khadijah (ra), when Khaulah (ra) came to the Prophet (pbuh) advising him to marry again, the Prophet (pbuh) asked her regarding the choices she had in her mind. Khaulah said: "You can marry a virgin (bikr) or a woman who has already been married (thayyib)". When the Prophet (pbuh) asked about who the virgin was, Khaulah proposed Ayesha's (ra) name. All those who know the Arabic language, are aware that the word "bikr" in the Arabic language is not used for an immature nine-year old girl. The correct word for a young playful girl, as stated earlier is "Jariyah". "Bikr" on the other hand, is used for an unmarried lady, and obviously a nine year old is not a "lady".

12.According to Ibn Hajar, Fatimah (ra) was five years older than Ayesha (ra). Fatimah (ra) is reported to have been born when the Prophet (pbuh) was 35 years old. Thus, even if this information is taken to be correct, Ayesha (ra) could by no means be less than 14 years old at the time of hijrah, and 15 or 16 years old at the time of her marriage.


هفتم : مطابق با طقريبا تمام تاريخ نويسان، حضرت آسما خواهر مسنتر حضرت عایشه ده سال از ايشان بيشتر سن داشت. چه در تقريب التهذيب و چه در بدايت و نهايت نقل شده كه حضرت آسما در هفتادو سومين سال بعد از حجرت در صد سالگى در گذشتند. پس در دوران حجرت ايشان بيست و هفت يا بيست و هشت سالشان بود و حضرت عایشه هفده يا هيجده سال داشته اند. در اين حال در زمان ازدواج ايشان كه يك يا دو سال بعد از حجرت بود، ايشان هيجده تا بيست سال داشتند.

در مورد اول هم مطلب دوستى با لقب "پرسپوليسى" را كه به فينگليش نوشته شده همانطور به اطلاع دوستان ميرسانم:



dastane 700 nafar rabti be ghoreysh nadareh. baad az jange khandagh vaghti maloom shod ke yahoodihaye banu qurayzah ba ghoreysh hamkari kardand peyghambar varede jang ba unha shod wa ghalashun ro mohasere kard. baaz az modati banu qurayzah taslim shodand va ghabool kardand ke hokme yek mosalmoon ro ghabool konand ke khodeshun entekhab kardand. mardi be name saad ibn moaz ro entekhab kardand ke khodesh dar jange khandagh shadidan zakhmi shode bood va dar hale marg bood. saad hokm kard ka hameye yahoodihaye ke senne jangidanro darand, eedam beshand. gofte mishe ke hodoode 700 nafar eedam shodand. in dastan amma zire soal rafteh va aslan "motmaen" nist.

1. ajeeb ast ke in dastan az hich yek az sahabiyoone Payambar naghl nashodeh. Ibn Umar va Abu Said al Khudri har do dar zamane in hadese dar senne boloogh boodand. agar motavajeh beshavim ke in eedame jami yekja 3 bar bishtar az doshmanane eslam ro be koshtan mideh ta dar janghaye badr va uhud "ruye ham", pas ajeeb ast ke hich yek az yarane Payambar hatta dahha sal baad az in majera chizi bazgoo nakardand.

2. Dar khode Ghorane Majid amade ast ke baaziha ra dar jangha koshtid va baaziha ra be esarat gereftid. ba dar nazar gereftane hamchin adade bozorgi chenin esharei dar Ghoran kheyli mobhame.

3. Payambar ba hich kodam az aghvame yahud na ghabl az in dastane dorugh va na baadesh hatta intor barkhord ke hich balke raftare sarsakhtaneh dar kol nadasht. Hich chizi neshani az an nemidahad ke bayad dorost ba in ghabileye Banu Qurayzah hamchin raftari mishod. 4. Ibn Ishaq nevisandeye in dastan dar zamane Bani Omayye zendegi mikard ke doshmaniyi sarsakhti ba shakhse hazrate Ali dashtand va farmane birah goftan be in hazrat ra dar namazhaye jomeshan dadeh budand.












برگشت به بالا